مولوي دریافت های شخصی خود را در حد وحی الهی بالا برده و مثنوی خود را که آکنده از مطالب خلاف واقع و در تعارض با آموزه های عقلانی و وحیانی است، در مقدمه دفتر اول مثنوی چنين معرفي مي كند:

«هذا کِتابُ الْمَثنَوى‏، وَ هُوَ أُصولُ أُصولِ أُصولِ الْدّین، فى کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین!، وَ هُوَ فِقْهُ اللَّهِ الاکْبَر، وَ شَرْعُ اللَّهِ الازْهَر، وَ بُرهانُ اللَّهِ الاظْهَر، مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ، یُشْرِقُ إِشْراقاً أَنْوَرَ مِنَ الْإِصْباحِ، وَ هُوَ جِنانُ الْجَنانِ، ذو الْعُیونِ وَ الْأَغْصانِ، مِنْها عَیْنٌ تُسَمّى‏ عِنْدَ ابْناءِ هذا السَّبیلِ سَلْسَبیلاً، وَ عِنْدَ اصْحابِ المَقاماتِ وَ الْکَراماتِ خَیْرٌ مَقامًا وَ أَحْسَنُ مَقِیلًا، الأَبْرارُ فیهِ یَأکُلونَ وَ یَشْرَبُونَ، وَ الْأَحْرارُ مِنْهُ یَفرَحُونَ وَ یَطْرَبونَ، وَ هُوَ کَنِیلِ مِصْرَ شَرابٌ لِلصّابِرینَ، وَ حَسْرَةٌ عَلى‏ آلِ فِرْعَوْنَ وَ الْکافِرینَ، کَما قالَ تَعالى‏ یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً…….. و انه شفاه الصدور و جلاء الاحزان و کشاف القرآن و سعة الارزاق و تطییب الاخلاق، بایدی سفره کرام برره یمنعون بان لا یمسّه الا المطهرون»

در مناقب العارفين كه توسط يكي از شیفتگان مولوی  نوشته شده است داستاني از او نقل مي كند كه يكي از مريدان مولوي با احترام به او مي گويد: علما مي گويند: چرا مثنوي را قرآن بايد گفت؟! مولوي در جواب به شدت بر مي خروشد، ودر حالي كه به توجيه فرزندش، كه آن را تفسير قرآن معرفي مي كند، قانع نمي شود، با تندي و دشنام، مخاطب را در هم مي كوبد. متن مناقب العارفین چنین است:

«روزي حضرت سلطان ولد ( فرزند مولوي ) فرمود: كه از ياران، يكي به حضرت پدرم شكايتي كرد، كه دانشمندان با من بحث كردند كه مثنوي را چرا قرآن گويند؟ من بنده ( در جواب ) گفتم كه تفسير قرآن است. همانا كه پدرم لحظه اي خاموش كرده فرمود كه: اي سگ! چرا ( قرآن ) نباشد ؟ اي خر! چرا نباشد ؟ اي غر خواهر (!) چرا نباشد ؟ همانا كه در ظروف حروف انبيا و اوليا جز انوار اسرار الهي مدرّج نيست. و كلام خدا از دل پاك ايشان رسته، بر جويبار زبان ايشان روان شده است. خواه سرياني باشد ، خواه سبع المثاني، خواه عبري، خواه عربي... » شمس تبريزي در مقالات (در مقام تعريف از مولوي) مي گويد: ما نبشته تو را با قرآن نياميزيم! (يعني نوشته هاي تورا از قرآن برتر مي دانيم!!! )

منبع: کتاب نقد مثنوی به قلم آیت الله مدرسی یزدی، ص 16 و 17